محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
99
مجمع الانساب ( فارسى )
چنانكه فرمود : « قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ [ 66 ] وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ . » « 1 » يعنى من به خواب ديدم هفت گاو فربه را كه هفت گاو لاغر را بخوردندى ، و هفت خوشه گندم ديدم هر هفت سبز ، و هفت خوشهء خشك ديدم . ملك فرمود تا معبران بيامدند . هيچ كس تعبير آن نتوانست كرد . شرابدار را آن روز از يوسف ياد آمد . گفتا : « در زندان مردى است كه خواب را تعبير نيكو كند . » ملك گفت : « برو و تعبير اين خواب را بپرس . » شرابدار بيامد و اين خواب را بپرسيد . يوسف گفت : « تعبير اين خواب آن است كه هفت سال در اين جهان آبادانى و فراخى باشد و اگر شما خواهيد كه قوت شما در اين سالها خشك نماند ، گندم با خوشه در انبار كنيد تا چهارده سال تباه نشود . » آن مرد پيش ملك آمد و اين قصّه باز گفت . ملك گفت : « برو و او را بيار كه چنين مردى سزاى زندان نيست . » شرابدار بيامد و يوسف را گفت : « برخيز كه ملك تو را مىخواند . » يوسف گفت : « من از زندان بيرون نيايم تا ملك احوال گناه من نپرسد ، تا بىگناهى من معلوم شود . ملك را بگوى تا حال من از آن زنان بپرسد كه زليخا ايشان را به مهمانى خوانده بود . » و اين حال چنان بود كه چون زليخا بر يوسف فتنه شد ، جمعى زنان بزرگان مصر در حقّ زليخا عيب كردند و آهو گفتند كه زن بزرگى چنين ، عاشق زرخريدهء خود شده . زليخا روزى دعوتى ساخت و جملهء زنان بزرگان مصر را بخواند و هر يكى را ترنجى و كاردى به دست داد و قصّهء غصّهء خود با ايشان در ميان نهاد و گفت : « مرا ملامت مكنيد كه معذورم » و در اين حال يوسف را بخواند و برابر زنان بداشت . زنان چون حسن و روى يوسف بديدند ، چنان به وى مشغول شدند كه همه كارد بر دست بكشيدند و خون از دست ايشان روان شد و از غايت حيرت ندانستند كه دست مىبرند يا ترنج ؟ پس ملك آن زنان را بخواند و اين قصه بپرسيد . ايشان بر بىگناهى يوسف گواهى دادند . كما قال اللّه تعالى : « قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ . » « 2 » يعنى ما بر يوسف هيچ بدى نديديم و زليخا در آن عهد به بىگناهى يوسف ، خود مقر آمد . ملك ، يوسف را از عزيز بخريد و او را آزاد كرد و او را حاجبى داد . ملك گفتا : « از من حاجتى بخواه . » يوسف
--> ( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 42 . ( 2 ) . همان ، آيهء 51 .